کاش میشد هـمدلی را قـاب کرد ساکنان شهر غـم را خواب کرد
کاش میشد نـور چـشمان تـو را جانشین تـابش مـهتـاب کرد
به خاطر روی زیبای تو بود که نگاهم به روی هیچکس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود که دست هیچکس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود که حرفهای هیچکس را باور نداشتم
به خاطر دل پاک تو بود که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود که عشق هیچکس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود فقط به خاطر تو
قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم
چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست
عشقم تمامی لحظات تو را میخواهند و برای با تو بودن دلتنگی میکنند
دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است
درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را میکشند
پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند
من هرگز فراموشت نخواهم کرد
عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت
نـکنـد یـوسـف عـمـرم رود از مـصـر خـیـالـت
بـاز آواره ی تـنـهایی چـاهم بـکنـی
تـو را بـه رخ تـمام شـقایـق ها می کـشم و می گـویـم :
تـا گـل مـن هـست زنـدگی بـایـد کـرد
پـلک هايم را به امـيد ديـدن تـو می بـندم
در مـاورای خـيـال
جـايی كه هـيچكس نـتواند تـو را از مـن بـگيرد
نه هوای تازه و نه لباس نو مخوام
هفت سين من تويی من فقط تو رو میخوام
دلم امشب از خدا جز تو هيچی نميخواد
کاش يکی ما دو تا رو با هم آشتی میداد
شب عيدی آسمون وقتی که میباره
بيشتر از شبای پيش عطر قرآن داره
ببين امشب قلبم مثل آيينه روشنه
آيينه ی زلال من ديدنت عيد منه
سال نو يعنی تو ، وقتی از در تو ميای
نذر کردم امشب ، سفره چيدم که بيای
شادی از تقويمم بی تو رفت و برنگشت
انتظارت منو کشت توی سالی که گذشت
سال نو رو بهتون تبریک میگم و بهترین ها رو براتون آرزومندم
آرزو دارم نوروزی که پیش رو داری
آغاز روز هایی باشد که آرزو داری
نـوروز پیام آور مهـر است که مرا وا میدارد تنهـا به خاطر تو دوسـت داشتن را یاد بگیرم
دیگر چه اهمیت دارد برگ سبز کدام درخت بوده ام
وقتی صدای خرد شدنم زیر پای عابران قشنگ ترین صدا برای آنهاست

آبجی خودم
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با طوفـان
به سان علف که با صـحرا
به سان باران که با دریـا
به سان پرنده که با بـهار
به سان درخت که با جـنگل سخن می گوید
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
احمد شاملو
اگه یکی رو دیدی بر میگرده نگاهت میکنه
بدون
براش مهمی
اگه یکی رو
دیدی وقتی
داری می افتی با
عجله به سمتت
میاد
بدون
براش عزیزی
اگه یکی رو
دیدی وقتی
داری می خندی نگاهت
میکنه
بدون براش
قشنگی
اگه یکی رو
دیدی وقتی
داری گریه میکنی باهات
گریه میکنه
بدون دوستت
داره
سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم
نبودی در
فراق شانه
هایت به هر خاکی
رسیدم تکیه
کردم
کنار آشیانه
تو آشیانه می
کنم فضایه آشیانه
را پر از
ترانه می کنم
کسی سوال می
کند به خاطر چه
زنده ای ؟ و من برای
زندگی تو را
بهانه می کنم
تقصیر دلم
چیست اگر روی
تو زیباست حاجت به بیان
نیست که از
روی تو پیداست
من تشنه ی یک
لحظه تماشای
تو هستم افسوس که یک
لحظه تماشای
تو رویاست
در خانه ی
احساس اگر
زمزمه ای است آن زمزمه از
توست که در
جان دل ما ست
من قایق
آواره ی
دریای تو
هستم خوب است
بدانی که دلم
عاشق دریا ست
در حسرت
دیدار تو می
سوزم و اما این دست خودم
نیست به حق
روی تو
زیباست
امروز 12 بهمن وبم یکساله شد و (هدیه به باران) آپ شماره 206
تو رو می بينم و هل می کنم همه چيو تحمل می کنم
تو خيالم آخه مال منی تو که فقط تو خيال منی
واسه ديدن تو دنيا رو به هم می ريزم
ديگه راهی نموند بيا پيشم عزيزم
اگه عاشقه مثل دل من دل تو
اگه دوست داری حتی يه ذره منو
اگه حس منو تو هم حس می کنی
چي ميشه يه دفعه بگی مال منی
نذار تنها بمونم بيا آروم جونم
ديگه بی تو نمی تونم ببين ابريه چشمام
بذار دست روی دستام قد دنيا تو رو می خوام
اگه حواس تو پيش منه اگه چشمات بهم زل می زنه
اگه تو هم به من فکر می کنی چرا ميخوای بری دل بکنی
آخه چشمای تو به خدا دروغ نميگه
منو دوست داری خب بگو يه بار ديگه
یـک بار نـگاهم کن یک ثـانیه یک لـحظه من عـاشق دیدارم با چـشم و دل بـسته
پـایان شـب یـلدا ای شـاهد نـورانـی خـشکیده کـویر دل تـو حـاصل بـارانـی
گمگشته و گمراهم چـشمان تـو مـقصودم پـشت صف مـژگانت در بـندم و زنـدانی
دنیـا هـمه تـاریک و دلـها همه سر در گم مـن رهـگذرم آقـا تـو آخـر و پـایـانی
رخـصت بـه نـگاه تـو مـیگیرم و مـیبارم اشـکم که شود جـاری از دیـده ی بـارانی
بـا رنـج فـراغ تـو مـیسوزم و مـیسازم چـون شـمع پـریشانم در گـوشه ی ویـرانی
یـک بار نـگاهم کن یک ثـانیه یک لـحظه من عاشق دیدارم با چشم و دل بسته
پـایـان شـب یـلدا ای شـاهد نـورانـی خـشکیده کـویر دل تـو حـاصل بـارانـی
ما مـوج خـروشانیم طـوفان زده ی دریـا تـو سـاحل آرامـی در این شـب طـوفانی
غـم ها ز رخـم غـایـب پـیدایی و پـنهانی مـن مـنتظرت هـستم هر جـمعه بـارانـی

